محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

182

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پس برخيز و از آتش بيرون شو . » پس ابراهيم برخاست و در آتش برفت ، تا از آن برون شد . و چون پيش نمرود آمد از او پرسيد : « اى ابراهيم اين مرد كه همانند تو بود و در آتش بود كى بود ؟ » گفت : « فرشتهء سايه بود كه خدايم فرستاده بود تا مونس من باشد و آتش را براى من خنك و بى ضرر كند . » نمرود گفت : « حال كه عزت و قدرت خداى تو را ديدم براى او چهار هزار گاو قربان مىكنم . » ابراهيم گفت : « مادام كه بر دين خويش باشى خدا قربان ترا نپذيرد مگر از دين خويش بگردى . » گفت : « اى ابراهيم پادشاهى را ترك نتوانم كرد ولى گاوان را ميكشم » و بكشت و از ابراهيم چشم بپوشيد و خدايش از نمرود مصون داشت . از سليمان تميمى روايت كرده‌اند كه وقتى ابراهيم را مىبستند كه به آتش افكنند جبرئيل عليه السلام بيامد و گفت : « اى ابراهيم ترا حاجتى هست ؟ » گفت : « به تو نه » از ابو سليمان روايت كرده‌اند كه گفت : « آتش فقط بندى را كه به ابراهيم بسته بودند بسوخت » . ابن اسحاق گويد : بسيارى از مردان قوم ابراهيم كه صنع خدا را دربارهء وى ديدند با وجود ترس از نمرود و كسانش به وى گرويدند ، از جمله لوط كه برادرزادهء ابراهيم بود ايمان آورد . وى لوط پسر هاران پسر تارخ بود و هاران برادر ابراهيم بود و برادر ديگرى داشتند كه ناحور پسر تارخ نام داشت . هاران پدر لوط بود و ناحور پدر بتويل بود و بتويل پدر لابان بود و ربقا دختر بتويل زن اسحاق پسر ابراهيم و مادر يعقوب بود و ليا و راحيل دو زن يعقوب دختران لابان بودند .